چیزی که عیان ست، چه حاجت به بیانم؟

ناخوش شده ام، درد تو افتاده به جانم

باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو. ها؟ چه بگویم،

وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام، اما نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو بهم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی،

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

لب بسته ام از هر چه سؤال ست و جواب ست

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکشد نام تو از زیر زبانم

می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش

"چیزی که عیان ست، چه حاجت به بیانم؟!"

/ 1 نظر / 7 بازدید
همدم

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی قشنگ بود[گل]